حکایت آقای ِ کوچکـ ِ خانه ما، از هفتم اردیبهشت هشتاد و هشت، آغاز شد. دانیال نام فرزندی است که از همان آغاز در سینه خود دردی پنهان داشت تا آنکه در هفتم شهریور ماه، خیلی اتفاقی گوشی طبیب روی سینه اش رفت و نشانه ای که تا آن روز پنهان بود، عیان شد... اینگونه شد، که «دانیال»، نام بزرگترین امتحان زندگی ما شد، و اینجا مشق درسهایی است که در این امتحان ِ بزرگ، سپری میکنیم...
از احوال جویی و محبت دوستان متشکرم. حقیقت آنکه در برزخ مانده ایم که از
احوال دانیال باید گفت یا نباید گفت و هرکدم از بایدها و نبایدها نیز توجیهاتی
دارد که مهمترینش ایجاد دل مشغولی و دردفروشی برای دوستان است. به هرحال عید قربانتان
مبارکــ، عرفه تان مقبول.
نفس های آقای کوچکـ هم بد نیست. از سه شنبه تحت درمان ِ استنشاقی است و از شدت
نفسهایش کاسته شده اما همچنان به طور میانگین، شصت بار در دقیقه نفس می کشد و سه
شنبه این هفته مجدد معاینه ریه خواهد شد بنابراین تا آن روز خبر پزشکی جدیدی
نداریم. تنها نکته ای که ذهنمان را مشغول تر از قبل کرده اینست که ما تا امروز در
تقلای درمان دو مشکل بودیم، یکی درمان قلب و دیگری فشار ریه. اما داروهای استنشاقی
که دکتر طباطبایی تجویز کرد و ظاهرا هم موثر افتاده مربوط به مورد سومی است.
آسم...
+ نوشته
شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:16 توسط پدر
|
یک کلوچه بی صاحب که گوشه میز پذیرایی برای یک مرد ِ گرسنه چشمک بزند، یعنی
گور خودش را کنده! برای آنکه بساط نوش تکمیل باشد یک لیوان نسکافه هم آماده میکنم
تا بی سر و صدا تکلیف کلوچه را روشن کنم بی مهربان! ... چند لحظه بعد آخرین تکه
کلوچه رو خورده ام و مشغول سر کشیدن آخرین قُلُپ از نسکافه ام هستم که آقای کوچکـ
با روروکـ به سمتم می آید و یکباره مهربان از آن سو داد میزند:
«مواظب باش دانیال دست به کلوچه ای که رو میزه نزنه! کپک زده بود گذاشتمش
کنار...»
وای ... نه ! خدای بزرگ! کپکـــ !؟؟ از ذکر مباحثه بعد از این جمله صرفنظر
میکنم! لااقل اینطور وقتها اگر دلداری نمیدهید، خنده هم تحویل قربانی ندهید! هه هه
هه... که کپک پنیسیلین داره!؟
-------------------
پ.ن -1: این روزها عید است، به شادیتان برسید؛ نمیخواهم درد
فروشی کنم، زخم خانگی است ... انقدر بدانید که دکتر طباطبایی هم آقای کوچکـ را دید، بستری هم درمان
نیست ، مراقبت است... همین! آمدیم خانه... فردا اکسیژن میخرم! عیدی هفت ماهگی...
پ.ن -2: 7 آذر 7ماهگی آقای ِ کوچکـ، عید قربان شماست، اما
من «عید قربان»م را سه ماه است به دوش می کشم.
پ.ن -3: خستگی را خسته میکنم، ناامیدی را ناامید... اگر همه اطباء دنیا انگشت حیرت به دندان، یکسو ایستاده باشند و پدر ِ مستاصل ِ فرزند به دوشی، به یک سو، باز هم میگویم پسرم
خوب می شود!
+ نوشته
شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:49 توسط پدر
|
از صبح... نفس کشیدنش مثل این جانبازهای شیمیاییه... متخصص قلب با شنیدن صدای
تنفس، پیشنهاد بستری در CCU
و اقدام فوری داد اما با نظر فوق تخصص ریه. منتظر هماهنگی با متخصص ریه ایم تا عازم
اورژانس بشیم ... مساله هرچه هست، در قلب نمیتونه باشه...
دعا کنید، خدا جواب درست مساله را به فکر دکترها بندازه
دعا کنید، بستری لازم نباشه... والا عید رو باید پشت در CCU باشیم
دعا کنید، آرامش به زندگیمون برگرده... هر هفته یک شوکـ جدید...
------------------------------
پ.ن -1: شاید خیلی توجیه پذیر نباشه که تو این شرایط سریع
خودم رو برای نوشتن چند خط برسونم به کامپیوتر... اما من و مهربان به این دعاها
پناهنده ایم! احساس اینکه بدرقه ای از دعا هست، اسباب کمی آرامشه
پ.ن -2: من هیچ وقت سـه شنبه ها رو دوست نداشتم! از بچگی...
+ نوشته
شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:23 توسط پدر
|
دانيال يکي از پيامبران بني اسرائيل
در
قرن هفتم پيش از ميلاد
مسيح است. وي در ايران و شهر شوش اقامت
گزيد و در همان شهر نيز وفات يافت. اين نام به
زبان عبري مفهوم «خدا
حاکم من است» را
دارد.
حکايت آقاي ِ کوچکـ ِ خانه ما، از هفتم
ارديبهشت هشتاد و هشت، آغاز شد. دانيال نام
فرزندي است که از همان آغاز در سينه خود دردي
پنهان داشت تا آنکه در هفتم شهريور ماه، خيلي
اتفاقي گوشي طبيب روي سينه اش رفت و نشانه اي
که تا آن روز پنهان بود، عيان شد...
اينگونه شد، که «دانيال»، نام بزرگترين امتحان
زندگي ما شد، و اينجا مشق درسهايي است که در
اين امتحان ِ بزرگ، سپري ميکنيم...