یک ماه از آن روز سخت گذشت ...
سلام آقای ِکوچک ... مادر
من استعداد خوب نوشتن ندارم . خوب نوشتن که هیچ ، حتی نوشتن ... اما خواستم اینجا قشنگ ترین تصویری که از تو در ذهنم نقش بسته بنویسم تا بعدها یادم نره ... تا یادت نره ... تو زیبایی و با تو بودن زیبا ... ولی این بهترین لحظرو نمیخوام فراموش کنم ... اولین باری که دیدمت ...
وقتی که برای اولین بار چشمات به این دنیا باز شد ... مثل یه مرد بودی ... گریه نکردی ... همین که دادنت بغل خانوم پرستار که تمیزت کنه ...زدی زیر گریه ... یه گریه ی مردونه ... اونجارو گذاشتی روی سرت ... مثل الان که وقتی گریه میکنی خونرو میذاری روی سرت ... تا اینکه آوردنت نزدیک من که ببینمت ... همین که آوردنت نزدیک... همین که صورتت چسبید به صورتم و بوسیدمت آروم شدی ... انگار نه انگار ... چقدر زیبا بود اون صورت سفیدت با اون مژه های بلند که همشون به هم چسبیده بودن ... خواستم بگم ... مردانگی کردی آقای کوچک که آروم شدی ... چقدر دلم میشکست اگه بازهم گریه میکردی ...
دانیال زودتر خوب شو ...
