خداحافظ هشتاد و هشت
چه چرک و کهنه می برند، هشتاد و هشت را. انگار نه انگار که سالی پیش، جشن و سرور آمدنش بود. حالا به هزار ناسزا بدرقه می شود. بیچاره نمی دانست، مهمان ِ انسان بودن، عاقبتش همین است. آدمی «سپری» می شود، با تمام تعلق هایش. شادباش و نفرینش، غم و شادی اش، خنده و گریه اش، همه چیزش «سپری» می شود. آدمی تنها موجودی است که «اتمام مهلتش» را جشن می گیرد و لحظه لحظه نزدیک شدن به آن را شادباش می گوید...
حالا که مینویسم، یک ساعت مانده است به ساعت بیست و یکـ . ساعتی که میترسیدم آرزویش به دلم بماند. اولین تحویل سال با علی. اولین نوروز... اولین هفت سین... اولین تنگـ ماهی... اولین سبزی... اولین عکس سه نفری پای هفت سین! آخرینش مباد یارب...
دست بوس خدا هستم. یک/ یک/هشتاد نه می رسد... در حالیکه یک/ هفت/هشتاد و هشت، می ترسیدم حسرتش به دلم بماند. یک/ یک/هشتاد نه می رسد... در حالیکه یک/یک/هشتاد و هشت، مهربان چند قدم که راه می رفت، نفسش تنگ میشد، دستش را میزد به کمرش، میگفت فکر می کنی شبیه کداممان بشود، چشمانش؟ دماغش؟ دهانش؟ جزء به جزء وجودش را خیال می کرد و توصیف... بعد میگفت همه زحمتش به این می ارزد که سالم است! میگفت فلانی بچه اش فلان درد را دارد، فلانی در دوران بارداری چنان شده است، بعد شکر می کردیم که، ما نه... به همین سبب خوب میفهمیدم حال همه آنهایی که بعدا، مارا می دیدند و بعد بچه شان را به سینه فشار میدادند و از دل می گفتند، خدارا شکر...
هشتاد و هشت، یکسال نبود؛ یک عمر بود... میان «من ِ» عید هشتاد و هشت تا «من ِ» عید هشتاد و نه، هزار فرسنگ فاصله است. شرح تفاوت آن و این، گفتنی است اما نه در این لحظات پر تب و تاب چند دقیقه مانده به تحویل سال! انقدر بگویم که هزار سال سیاه برنگردی هشتاد و هشت...
همیشه هنگام تحویل سال، ذهنم از جلو رفتن وا می ماند... عقب می رود... یادم می آید عید هفتاد و نه را... روزهایی که مهربان «یواشکی» بود! آن روزها بالعکس بود، ذهنم فقط جلو می رفت. چقدر سوال داشتم از فرداها... دائم می پرسیدم «چه خواهد شد؟»؛ «هشتاد و نه، کجای زندگی هستیم؟»، «کدام دانشگاه؟»، «کدام رشته؟»، «کدام شغل؟»، «یعنی من هشتاد و نه ماشین دارم؟» ... عجب قصهء بانمکی است این گذران عمر... من همیشه فکر میکردم، تا سال 90، به تمام آرزوهایم خواهم رسید، اما حالا میفهمم «آرزو» عجب چاه بی پایانی است!
علت نامرتبط بودن پارگراف های این نوشتار «علی» است! هرجا که متن قطع شده است، یا برگ گلدان میخورد، یا با ماهی تنگ دعوایش شده بود، یا سر وقت کتابهای من رفته بود و یا... از همه کسانی که امسال با هم آشنا شدیم و پای درد ما، ایستادند متشکرم. انشاالله به شادی ها جبران کنیم. هشتاد و نه مبارکی داشته باشید. عکس این یادداشت هم، نخستین عکس ساعت تحویل علی است در اولین نوروز، که هنوز وقتش نرسیده و نگرفتیم...
خداحافظ هشتاد و هشت



