دانیال! نمیدانم این حرفها را چه وقت خواهی خواند، و بدتر آنکه نمیدانم این حرفها را چه وقت خواهی فهمید. امروز 12 مهرماه 88 است. یکماه پیش در همین حوالی بود که دیگر حکایت قلب تو برایمان یقین شده بود، مستاصل مانده بودیم که چاره چیست. از مادرت بپرس تا گواهی دهد که در تمام یکهفته ای که از باخبر شدنمان گذشته بود هر روز با دهان روزه تو را به دوشم می انداختم و هر بار در بیمارستانی و مطبی در پی جوابی و چاره ای...

اینها را نمی گویم که منت ِ پدری خود را بر سرت بگذارم، چراکه آنچه کردم را هر پدری برای فرزند خود می کند و جور نعمتی است به نام فرزند که از خدا به او رسیده، اینها را می گویم که بدانی، «برای مرد بودن گاهی باید کـ َـر بود» وقتی روز 10م شهریور به سفارش همه دوستان و اقوام، از داخل و خارج از کشور به سراغ دکتر «ج.ش» در بیمارستان دی رفتم، می پنداشتم که این پیرمرد کهنه کار در طب قلب اطفال، دلم را آرام می کند.

بعد از آنکه حق ویزیت نیم ساعت معاینه اش را 154000 تومان پیشاپیش گرفت، در دلم پوزخندی زدم و گفتم خدارا شکر، از هم صنفهای ما کاسب تر هم در این عالم هست. وقتی پشت اتاق در مدت انتظار دیدم، اغلب کودکانی که بیمار این مرد هستند جای بخیه در سینه دارند، دلم خالی شد. وقتی ترا معاینه کرد و در برابر پرسش من که از سلامتی تو پس از درمان پرسیده بودم، پرخاش کرد، باور کردم که او با همه دانشش، دامپزشکی بیش نیست! چرا که نمی فهمد من پدرم، نه چوپان... بعد یکراست به سمت میزش رفت و نامه معروفش را نوشت: «دکتر یو... ارجند، با درود...» و ترا حواله داد به جراح برای دوبار جراحی فوری!

خوردن بغض کار سختی نبود که ما به این محنت عادتی دیرینه داریم اما پاسخ دادن به مادرت که مثل مست های لایعقل خیر میشد و هی میپرسید «چی گفت؟» و من توضیح میدادم و او دوباره بعد از دقایقی سکوت می پرسید «چی گفت؟» ساده نبود. این را حالا میگویم که یکماه گذشته است... من در تمام عمر خود برای اولین بار در آن شب رو به آسمان کردم و با خدا گفتم «گران فروش! قیمت عمر، اینهمه نیست... من به مرگ راضی بودم تا شاهد این روزها نباشم». خانه که رسیدم در وبلاگم نوشتم

«پی نوشت سوم – 10 شهریور 88

1) یکباره همه چیز برگشت! فشار ریه، جواب آزمایشها، اکوی آخر، تشخیص چهارمین متخصص... حالا دیگه با یک «اتفاق» در قلب روبرو نیستیم، میگه وضعیت «حاد» شده ... نامه داد به بخش جراحی برای اقدام فوری... آنژیو جواب نمیده... عمل قلب باز ! در مورد بعدش هم از الان نباید چیزی بپرسیم... هیچی معلوم نیست... آخه اینم شد جواب!؟

2) خدایا... بنده ام...

3) درد باید در دل بماند... اگر جلوی چشمان را بگیرد، زبان را یاغی می کند. ما انسانها، زمانی کمر خم میکنیم که باری را که به ما مربوط نیست، بر دوش خود می گذاریم. گوربان راست می گوید، این «پسرک» قبل از آنکه پدر داشته باشد، خدا داشته است... بار خدا را بر دوش خود نگیر! اگر در ظاهر، برگه رضایت برای جراحی را به نام من صادر کرده اند، ظاهر است. باطن، اینها نیست... اگر فاصله آرامش تا اتاق عمل 7 روز شده است، یعنی خیلی مهلت... چه بسیار جانهایی که خدا گرفته است، بی آنکه مهلت پلک بستن باشد... من نیز این امضا را به خدا برمی گردانم... تا سحر صبر میکنم... هرچه استخاره آمد...»

اما مشکل از فردای آن روز آغاز شد، به هرکه می رسیدم میگفت «ج.ش» استادالاساتید طب قلب اطفال است، حتی پزشکهای فوق تخصص هم در برابر نام او کرنش داشتند. راست هم میگفتند، تشخیصش دقیق بود، اما من با روش حل مساله اش مشکل داشتم.

صبح دوازدهم شهریور (درست یکماه پیش) که رسید، تماسها از اول روز شروع شد. اصرار بر اینکه احساسی تصمیم نگیر، وقتی باید جراحی شود چرا می گویی نه... تا آنجا که از طرف نزدیکان برایم ماشین گرفتند و فرستادند که «خودت هم رانندگی نکن، با خیال راحت، برو بیمارستان و وقت جراحی بگیر»

دانیال! پدرت همیشه کله شق بود... چوبش را هم زیاد خورده است، اما انگار این یکبار وقت شاباش بود... چون من با همان ماشین به بیمارستان * رفتم و به سراغ یکی از دکترهایی که سابق بر این ترا معاینه کرده بود، گفتم من حرف «ج.ش» را نمیتوانم درک کنم و او شروع کرد به القاء همان جواب (که برخلاف نظر سابق خودش بود) تا آنکه یکباره دکتر جوانی به نام «ح.م» وارد در شور پزشکان شد و شروع کرد از وضعیت جسمانی تو پرسیدن و سپس گفت، من حاضرم این پسرک را آنژیو کنم...

حالا که چند روز از واقعه گذشت، برایت مینویسم که بدانی، من در سحرگاه همان روز قرآن باز کرده بودم و همانی را عمل کردم که دریافتم بود. مهم نبود که همه سرزنش می کردند و فقط این سوی میدان من بودم و تو، با مهربان و خدای مهربان... مهم این است که امروز همه میدانند که تو با آن فشار ریه که یکباره جوشید، اگر در اتاق عمل بودی، احتمال زنده بودنت صفر بود. این را حالا مینویسم برایت که در پرس و جوهایی که کردم، چند نوزاد سن تو را پیدا کردم که با همان تجویز زیر تیغ همان جراح رفته اند در بهترین عاقبت هفته ها را در CCU سپری کرده اند... آری آقای ِ کوچکـ، گاه باید - آنجا که زبان خدا باز است - به حرفهای دیگران کر بود.

اما دانیال، میدانی آن پیرمرد طبیب پر آوازه، چرا مساله را درست می فهمد اما اشتباه حل می کند!؟ چون او به حرفهای دیگران «همیشه کر است»! متد درمانی او مانند خودش آنقدر فرتوت است که هنوز راه آخر را اول می رود و گوش او به حرفهای دیگران آنقدر سنگین، که عارش می آید، از راههایی که جوان تر ها می روند، بداند! یادم باشد، یادت باشد، آنها که همیشه کرند... فهم لايعقلون؛ پس فقط گاهی کر باش...