احساس سوختن، به تماشا نمی شود
کلمات تمام شد و درد نه... صبر تمام شد و
امتحان نه... حوصله نوشتن سر آمد و رنج ِ این طفل معصوم نه... تاوان است
یا امتحان؟ روزگار میخواهد دشنه را به استخوان برساند انگار، یکی این
روزگار نانجیب را حالی کند، قلب استخوان ندارد لامصب! چه بنویسم آخر؟ چه
بگویم؟ نوشتن نمیخواهد، این پست را نباید بخوانی، باید بفهمی... چشمانت
را ببند، هر ثانیه یک نفس بکش... نه نفس معمولی... نفس عمیق!تازه هر
دقیقه اش می شود 60 نفس... حالا 68 نفس در دقیقه را بفهم... بسوز...
آتش بگیر، تا که بدانی چه می کشـــم
احساس سوختن به تماشا نمی شود!
دیروز
از ظهر تا ساعت 10 شب، از این مطب به آن مطب... امروز از صبح تا ساعت 9
شب، بیمارستان، فوق تخصص قلب، فوق تخصص ریه و ICU، فوق تخصص بیماریهای
کودکان... قلب می گوید از ریه است، ریه می گوید از قلب است. اما همه با هم
اتفاق دارند که، «واقعیتش نمیدانیم چیست»
به
دکتر «ف.هـ» می گویم چه کنم؟ میگه مگه کار نکرده هم هست، کاری که تو کردی
تو ایران بی سابقه است، تمام دکترهایی که من میشناختم نظرشون تو پرونده
این بچه هست! می گوید کاش پرونده دانیال را در کنفرانس جهانی بیماریهای
ریوی مطرح می کردیم، در دنیا چنین اتفاقی حتی گزارش هم نشده! یکجای معادله
غلط است! نمیشه که هم فشار ریه در حال افت باشه هم نفس کشیدن برای بچه سخت
تر بشه...تو این وضعیت دو مولفه ضد هم وجود داره! مگر اینکه افت فشار ریه
بخاطر این باشه که قلب کم کم داره توانش رو ازدست میده! یعنی...
دکتر
«م.ل» پیرمردی است، هیچگاه نا امیدمان نمی کند... سید حاذقی است ... هر
بار هم کلی تعریف آقای کوچک را می کند، می گوید این بچه خیلی باهوش است...
به ما هم می گوید پدر و مادر خوبی هستید... امشب خودش زنگ زد که حالمان را
بپرسد گفتم مطب هستم، معاینه ریه می کنند... گفت بچه رو اذیت نکن... برو
خونه، صبر کن...
صبر؟ برچه صبر کنم؟ یکی بگوید
بروید صبر کنید یعنی چه!؟ بچه را بگذاریم وسط خانه، نفس نفس بزند و ما صبر
کنیم!؟ شما بر تصورش می توانید صبر کنید که ما بر تماشایش صبر کنیم؟ دلمان
خوش بود که همه چیز یا خوب شده یا در حال خوب شدن است...