تصمیم
1- همیشه فکر میکردم اگر روزی برسد که شهرت و ثروتم به اندازه دکتر «مانـ....» باشد، از کسی ویزیت نمی گیرم، کسی را هم بی جهت به عمل تشویق نمی کنم و... چه رسد به اینکه بگویم دو عمل نیاز دارد! والبته من این روزها فهمیدم، خیلی از فکرهایی که می کردم بی جا بود. این را حالا می گویم که سرانجام حکمیت میان گروه مدافع عمل قلب، و گروه مدافع آنژیو به پایان رسید و آقای کوچک پس از شبهای قدر آنژیو خواهد شد.
2- پیرمرد هنوز همان ابهتی را داشت که وقتی خودم کودک بودم و معاینه ام می کرد در وجودش می دیدم. با صدای رسا و سنگین. شکسته تر از آن روزها، زیرپایش چهارپایه گذاشته بود و پشت میز کوچکی که پر بود از کتابهای مرجع پزشکی لم داده بود. احساس میکردم سیادتش را نگه داشته است و واژه «سید» بر پیشانی اسمش، زار نمی زند، بلکه قابل است. به او گفتم، آقای «دکتر لسانی»، من از وقتی سن این پسرک بودم، خدمت شما میرسیدم و امروز پسرم را پس از یک دنیا سردرگمی خدمت شما آورده ام. همه مستندات را دید، قبل از آنکه از تشخیص دیگران بگویم، تشخیصها را گمانه زد و دستیارش را خبر کرد تا کتابهایی که نام می برد را بیاورد... تا رسیدیم به مشکل آقای کوچک (توضیح تصویری مشکل-، گفت «شجاع باش پدر»! حالا دریا آرام است...
3- انگار فرشته های خدا مامورند که همگان را خبر کنند. ما این روزها در سختی هستیم اما تنها نه... همه هستند. دوست، خویش، آَشنا، غریبه... دیگر شماره هایی که از احوال آقای کوچک با SMS جویا می شوند را نمی شناسم، دیگر نمی خواهم که بشناسم. فقط پاسخ میدهم... تیشه های خدا، از بغض نیست، بلکه خدا مجسمه سازی است که از پاره سنگ، نقش بیرون می کشد... شاید امسال تنها سالی است که آنگونه که در رمضان وارد شدم، خارج نمی شوم! در این میانه رنسانسی اتفاق افتاده انگار!
4- دیالوگهای این روزها دو محور دارد: اول از حال آقای کوچک جویا می شوند، دوم یا از مهربان می پرسند یا سفارشش را می کنند که این روزها هوای او را داشته باشم، و من از این دو محور، دانستم، «پدرها چقدر دیده نمی شوند...».
5- خدایا... حالا سرت را بالا بگیر، به آنها بگو بنده ی من بازیگوش بود، اما یاغی ، هرگز...
6- کاری نکنید، که خداوند، دردهای کوچکتان را با دردهای بزرگتری، از خاطرتان ببرد...